فرا رسيد لحظه ای كه كاش فرا نمی رسيد.
فرا رسيد لحظه ای كه كاش در اعماق زندگی محو می شد و به سر نمی رسيد.
لحظه جدايی چقدر سخت است .
لحظه جدايی دو رفيق تنهايی ها ، دو رفيقی كه با هم در لحظه های غربت بودند ، و درد و دل می كردندو درد دل هم را احساس ميكردند از ته دل.
با هم بودند در تمام لحظه های غربت ، در تمام لحظه های شادی و غم و غصه با هم بودند و خاطرات زيبا و بياد ماندنی بر جا گذاشتند.
حالا كه خاطرات زيبا به جا گذاشتند و هميشه با هم بودند اينك بايد از هم جدا شوند.
لحظه جدايی خيلی سخت است لحظه ای كه تنها در چشمان دو رفيق اشك ديده ميشد.اشك دوری ، اشك فاصله ، اشك جدايی.
اشكهايی كه هر قطره از آن بيانگر يك خاطره از لحظه های با هم بودنشان بود.
قطره اول كه از چشمانشان جاری شد به ياد روزهای آشناييشان ريخته شد.
قطره دوم اشكهايشان، به ياد روزهايی كه با هم بودند ريخته شد.
قطره سوم اشكهايشان به ياد لحظه سخت جداييشان ريخته شد ، و بقيه اشكهايشان فقط برای
اينكه دلشان خالی شود وديگر بغضی در گلويشان نباشد از چشمانشان سرازير شد.به ياد
خنده ها ، قهقهه ها ، به ياد غصه ها ، شادی ها و گريه ها اشك ميريختند.و اينك زمانش و فرا
رسيده بود كه شعر جدايی را می خواندند.
شعری كه در آن آواز غمگينی بود ، شعری كه در آن آواز آغاز جدايی بود.
دست رفاقت در دستان هر دويشان گرمای خاصی به آن لحظه سرد غمگين بخشيده بود اما سرنوشت اينچنين می خواست!
حالا كه آنها از هم جدا شده اند و بايد دوری هم را تحمل كنند در عوض قلبهايشان تا ابد در كنار هم به رسم رفاقت باقی خواهد ماند
